تبلیغات
.:: عاشق دل شکسته ::.
  عــــــــبـــور خاطــــره...

 

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...

خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...

می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...

من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق

آخرین باران اشک بریزم...

تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...

تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...

تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند...

زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...

اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...

افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...

افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است.

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  اگه بچه بودم

 

کاش یه بچه بودم و تو عالم بچگی داد میزدم که
من دوستت دارم و میخوام که برای خودم باشی
کاش یه عروسک بودی که قسمت من میشدی
مطمئنا نمیذاشتم که دست کسی به تو برسه و تو قلبت بشینه
خودم برات قصه می گفتم خودم برات لباس میدوختم و کفش میخریدم
تازه ... اگه تو ویترین مغازه هم میدیدمت انقدر گریه میکردم تا مامان تورو برام بخره
.
.
.
کاش الان هم بچه بودم
چون میخوام داد بزنم یکی اینو به من ببخشه
یه جوری بشه .... یه اتفاقی بیفته که سلام هارو بی پاسخ نذاری
معنی خدانگهدارم رو بفهمی
و .... برای خودم بشی

نوشته شده در سه شنبه 1 دی 1388 و ساعت 08:05 ب.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  ستــــــــــاره من

 

بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
درون خود می بلعد ،
تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
و هرگاه تنها شدی تورا ببینم
و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم.

نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388 و ساعت 08:04 ب.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  عشقم

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم
كه هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را كرد
عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
كه هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشكنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

می خواهم امشب با تمام قلب هایی
كه احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم كه هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدن
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند...

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388 و ساعت 04:00 ب.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  انتظار

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از یادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو
لحظه ای بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای یباندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1388 و ساعت 08:35 ق.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  دوستت دارم

 

چقدر دلم برایت تنگ شده
آنقدر که فقط نام زیبای تو در آن جای می گیرد
عزیز من ، قلب من
ای کاش می شد اشک های توفانی ام را قطره قطره جمع کرد
تا تو در دریای غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کنی
ای کاش می شد فقط یک بار
فریاد بزنم
دوستت دارم
و تو صدایم را می شنیدی
نمی دانم چطور ، کجا و چگونه باید به تو برسم؟
ای کاش به جای عکس زیبایت
وجود نازنینت پیش رویم بود
و حرف های نا گفته ام را می شنید
به راستی که تو اولین عشق راستینم هستی
شاید در گذشته هرگز اینچنین عاشق نشده بودم
اما؛
حال خوب می دانم که فقط با شنیدن نام زیبایت
چشمانم بی اختیار می بارد
ای امید آخرینم
بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه
به در گاه آفریدگار تو دعا می کنم
تا فقط یک بار بتوانم
چشمانم را زندانی نگاهت کنم

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1388 و ساعت 08:14 ب.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  زندگی شاید همین باشد

چه زود می گذرد روزهای بی تو
در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای
که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد
به راستی هستی ، یا تو هم
عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید
اینرا لبهای پاره پاره ام بهتر نشان می دهد
اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم
تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی
می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم ،
آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند
ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم
...
بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی ،
بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم
نمی شنوم ، کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر
، می بینی ، هنوز فراموشت نكرده ام

زندگی شاید همین باشد ، آری...

نوشته شده در شنبه 28 شهریور 1388 و ساعت 10:07 ب.ظ توسط عاشق دل شکسته...
  شب قدر

انگار همین دیشب بود که خودمونو برای آمدن این ماه عزیز آماده میکردیم......شوق وذوقی تو وجودمون زبونه می کشید که فقط خودش می دونه...اول این ماه از خدای خودمون خواسیتم که توفیق بهمون بده بتونیم بنده خوبش باشیم ما رو به بندگی خودش قبول کنه...ازش خواسیتیم که این ماه و برامون از بین ۱۲ ماه متفاوتتر کنه ....

حالا رسیدیم به دهه اخر این ماه عزیز....این ماه رحمت....رسیدیم به شبهای قدر...شب اندازه گیری ...بهانه ای که روح زنگار گرفته خودمونو سیقل بدیم...خودمونو آماده کنیم ازش عافیت بخواهیم...ازش بخواهیم بهترین سرنوشت رو برامون تا سال آینده مقدر کنه....

خدای خوب من ....تو این شبهای عزیز بهترین سرنوشت رو برای همه ما مقدرکن...

عافیت ...رحمت ...سعادت ...را به همه ما عطا کن...

از همه شما فرشته های روی زمین می خوام من حقیر رو هم از دعای خیرتون محروم نکنین که خیلی محتاجم... 

نوشته شده در جمعه 20 شهریور 1388 و ساعت 12:30 ق.ظ توسط عاشق دل شکسته...
...صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6 7 ...