تبلیغات
.:: عاشق دل شکسته ::.
  پنج داستان کوتاه و جالب

 

 << ادامــه مـطـلـب >>

نوشته شده در شنبه 25 تیر 1390 و ساعت 08:08 ب.ظ توسط احسان
  داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین – قرار

 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده –  دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!

نوشته شده در شنبه 25 تیر 1390 و ساعت 05:53 ب.ظ توسط احسان
  خسته شدم

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم...
بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس كه تنها دویدم...
اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه كنم ...
خسته شدم بس كه...
تنها گریه كردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ایستادم

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر 1390 و ساعت 12:51 ب.ظ توسط احسان
  خسته شدم

 

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم...
بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس كه تنها دویدم...
اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه كنم ...
خسته شدم بس كه...
تنها گریه كردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ایستادم

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1389 و ساعت 01:54 ب.ظ توسط احسان
  خنده تلخ سرنوشت

<< ادامــه مـطـلـب >>

نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط احسان
  فقط به خاطر تو

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد 1389 و ساعت 01:58 ب.ظ توسط احسان
  زندگی بی تو

چگونه باور کنم...
نبودنت را، ندیدنت را...!؟
مگر میتوان گذاشت و گذشت...!؟
مگر میتوان احساس را در دل خشکاند، سوزاند...!؟
چه بی صدا رفتی...
چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را...!
از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم...
خبری نداشتند و خندیدند...
به حال زار من...
که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت گرفته و ناتوانم...
آری...
آنها نیز نفهمیدند که چگونه بی تو سر کنم زندگی را...!!؟

نوشته شده در جمعه 11 تیر 1389 و ساعت 02:33 ب.ظ توسط احسان
  عــــــــبـــور خاطــــره...

 

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...

خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...

می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...

من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق

آخرین باران اشک بریزم...

تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...

تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...

تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند...

زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...

اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...

افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...

افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است.

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط احسان
...صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6 7 ...